تبليغاتX
طراحان
شعر.نثر و...
یکی یکی انگشتانت را به من بده

لاکی خریده ام به رنگ علاقه ات/ هفتمین رنگ زیبای رنگین کمان.

-موهایت را رها کن /بر روی شانه ات/ در باد

شانه ای خریده ام برایت/ که زیبا تر شوی.

-لب هایت را غنچه کن برایم

رژ ِ صورتی ات در جیب من است/ مرا ببوس/ گلبارانم کن.

-اندامت را نپوشان بر من/ وا کن برایم پیراهنت را/ دکمه به دکمه/

قلمی خریده ام/ تا خورشیدی نقاشی کنم/ که طلوع کند/ بر انحنای بی رحم ِ آشیانه ام.

-خودت را رها کن/ با چرخشی نود درجه/ بر روی تخت تک نفره ی اتاقم

پشت به من/ می خواهم گردن ات را ببوسم/ با هزار هزار تمنای بودن.

 

می بینی چقدر زیبا میشوی بانو/ وقتی کنارم بمانی . . .

حالا بیا کنارم بنشین/ می خواهم دو رکعت نماز بخوانم

ببینم تو وسوسه انگیز تری یا خدای من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:27  توسط ابوالفضل حیدری  | 

داری رد میشی از من

داری میری چه آسون

اشکامو در میاری

این دلمو نسوزون

چقدر بگم دوست دارم

تا که تنهام نذاری

چقدر برات اشک بریزم

تا که از پیشم نری

هنوزم دوست دارمو

هنوزم در گیر توام

تو خیالم دستاتو می گیرمو

احساس می کنم پیش توام

تنها گذاشتی این دلو

دیگه ندارمت تورو

گفتی که دوسم نداری

یه روزی گفتی که برو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 9:46  توسط ابوالفضل حیدری  | 

خونه همون خونه بود...

دیوارها همون دیوارها بود...

پنجره ها همون پنجره ها بود...

اما کسی نبود

پنجره هارو وا کنه

تا گنجشگ ها پرواز کنند

حوض همون حوض بود...

آب همون آب بود...

اما ماهی تو حوض نبود

که با عکس ماه بازی کنه

گلدونای شمعدونی کنار حوض

خشک خشک بودند

اما کسی نبود

که بهشون آب بده

تو نیستی و

خونه ی دلم بد جور گرد و غباره

وقتی تو بودی

همه چی سر جاش بود

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:1  توسط ابوالفضل حیدری  | 

عاشق اون نگاتم                دیوونه ی اون چشاتم

تویی که می گفتی            تا آخرش باهاتم

تویی که با نگات              اسممو فریاد می زدی

حالا با رفتنت                 دلمو آتیش می زنی

بدون تو نمی تونم         یه لحظه آروم بگیرم

اشکام سرازیر میشه      ازغم و غصه می میرم

دلم داره با نفسام             برای تو پر می زنه

تمام آرزوم فقط            کنار تو بودنه

آخه مگه به جز تو      کی مونده تو این دنیا برام

دیگه کسی رو ندارم      من موندم و خاطره هام 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:35  توسط ابوالفضل حیدری  | 

اگه میخوای بری خوب برو

اما نسوزون دلمو

اگه دوسم نداری

چرا عاشق کردی منو

این روزا دلت سنگ شده

روزات بی من قشنگ شده؟

چرا تنها سفر کردی

دلم برات تنگ شده

هنوزم عکست تو این خونس

پیرهن یادگاریت کنار شومینس

صدات کردم که برگردی

همه گفتن که دیوونس

آره هنوز دیوونه ی اون چشاتم

عاشق اون خنده هاتم

چرا تنهام گذاشتی

من که واست سنگ تموم گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 19:40  توسط ابوالفضل حیدری  | 

دونگاه دو آرزو دو خاطره

مثل گلدونای پشت پنجره

دو تا اشک روگونه های خیس من

حالا تنها شده دل پاره پاره ی من

رفتی و سفر کردی تو دل سیاهی

هنوزم عکست مونده پیشم یادگاری

عکستو بغلم می گیرم

می بوسم به یادت اشک میریزم 

یادته چه خاطراتی داشتیم

روزای شیرین و خوبی داشتیم

حال اون خاطره ها تباه شده

چشای ناز تو مال غریبه ها شده

هنوزم یادت با منه

اسمه قشنگت توی قلبمه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 19:32  توسط ابوالفضل حیدری  | 

چشات یادم نمیره

دلم سراغتو میگیره

دیگه طاقت ندارم

اشکام داره میریزه

صفحه کاغذ خیسه

چرا شعرام غمنگیزه

بیا به دادم برس

دلم از دوریت داره می میره

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:41  توسط ابوالفضل حیدری  | 

                           يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛   

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:38  توسط ابوالفضل حیدری  | 

 

این شعر از استاد عباس پور است خیلی شعر زیبایه دلم نیومد تو وبلاگم نذارم امیدوارم

خوشتون بیاد

یه بچه کلاس اولی در رابطه با درس بابا مشکل داشت

صدای ناز می آید

صدای کودک پرواز می آید

صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا

همه برپا چه برپای شد و بر پا

معلم نشاتی دارد

معلم علم را در قلب میکارد

معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا

معلم گفت

فرزندم بفرما جان من بنشین

چه درسی فارسی داریم

کتاب فارسی بردار

آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت فرزندم

ببین بابا

بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پراز بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می شود با......با

اگر نصفش کنی با می شود با.....با

تمام بچه ها ساکت

نفس ها حبس در سینه

به قلبی هم چو بی آئینه

یکی از بچه های کوچه بن بست

که میذشت جای آخر هست

و هم چو نی فقط نا داشت

به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد

لبانش زرد

ندارد گوی یا همدرد

فقط نا داشت به انگشت اشاره او

سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گویی درس های بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می یاید

صدای بیستون فرهاد و شیرین

صدای تیشه می یاید

صدای شیر ها از بیشه می یاید

معلم گفت فرزندم سوالت چیست

به گفتا آن پسر آقا اجازه

این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت

آری جان من بابا همان باباست

پسر آهی کشید و اشک او در چشم جاری شد

معلم گفت

فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته

پسر با بغض گفت

این درس را دیگر نمی خوانم

معلم گفت

فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دو تا بابا یکی بابا

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای من نالان و غمگین است

ولی بابای آرش شاد و خوشحال است

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد

چرا بابای من هر دم زغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یکدم به آغوشش نمی گیرد

چرا بابای آرش صورتش قرمز

ولی بابای من تارست

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم میکارد

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد

چرا بابای من هرروز می پوسد

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوانست

ولی در خانه ی ما اشک خون دل به جریانست

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای من با زندگی قهر است

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست

چه گوهر روی دفتر ریخت

معلم عشق را روی دفتر می ریخت

و یک بابا از اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا ای دانش آموزان بس است دیگر

یکی بابا در این درس است

و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند و معلم گفت

جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس

و خواند

آن روز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند

خدا بابا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 13:51  توسط ابوالفضل حیدری  | 

 

وقتی صدای پات می یاد

صدای خندهات می یاد

وقتی چشامو می بندم

اشکام دونه دونه در می یاد

وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم

وقتی گفتی دیگه دوست ندارم

چیکه چیکه آب شدم من

حالا تنهای تنها شدم من

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 16:47  توسط ابوالفضل حیدری  |